
![]() نوشتههای پیشین: نوشتههای جذاب: | ![]() نجوای آسیاب، صفای دلشیخ بوسعید با جمع صوفیان به آسیابی رسید. اسب بازداشت و ساعتی توقف کرد.پس گفت: می دانید که این آسیاب چه می گوید؟ می گوید: تصوف این است که من در آنم، ُدرشت می ستانم و نرم باز می دهم و گرد خود طواف میکنم. سفر در خود می کنم تا هرچه نباید از خود دور نمایم، نه در عالم تا زمین زیر پای باز گذارم. ![]() به یاد آر!عموهایت را میگویم از مرتضی سخن میگویم مرتضی کیوان نامی است که از دهه ۱۳۳۰ در ذهن و زبان روشنفکران ایران جاری گشته و مترادف با مظلومیت و مهربانی شده. از دوران نوجوانی، همواره مایل بودم بدانم که دلیل عشق و احترام روشنفکران ایران به مرتضی کیوان چه بوده است و متاسفانه ره به جایی نمیبردم. نجف دریابندری که یکی از یاران باوفای مرتضی کیوان است، چند سال پیش در گفتگویی با ناصر حریری، درباره خصوصیات اخلاقی مرتضی کیوان به شیوایی سخن گفت. بخشی از گفته های ایشان نقل میگردد: صحبت کردن درباره کیوان برای من آسان نیست، گمان نمی کنم برای هیچ کدام از دوستان او آسان باشد، چون که این کار خیلی راحت ممکن است به نوعی روضه خوانی لوس و سانتیمانتال مبدل بشود و این درست خلاف خاطرهای است که پیش همه ما از کیوان باقی مانده و هیچکدام میل نداریم آن را مغشوش یا مخدوش کنیم. کیوان نقطه مرکزی حلقههای بیشماری از دوستان گوناگون بود که بعضی از آنها حتی همدیگر را نمیشناختند. الان که نزدیک چهل سال از مرگ کیوان میگذرد دست زمانه این حلقه ها را پراکنده کرده، هرکدام از ما به سی خودمان رفتهایم و آدم دیگری شدهایم، حتی افراد یک حلقه کوچک همدیگر را نمیبینند، یا کمتر میبینند، چند نفری هم برای همیشه از میان ما رفتهاند. ولی اسم کیوان برای همه ما در حکم کلمه رمزی است که به محض این که ادا میشود پردههای دوری و سردی را پس میزند و ما را به هم نزدیک میکند. ولی چون همه ما میدانیم کیوان کی بود و چه قدر یکایک ما را دوست میداشت، این است که میان خودمان معمولا یک کلمه یا یک نگاه کافی است؛ کیوان باز زنده میشود و میآید کنار ما مینشیند و به حرفهای ما گوش میدهد یا به شوخی های ما میخندد.... چیزی که کیوان را کیوان میکرد، ظرفیت خود او بود برای دوست داشتن دوستانش. این که چه گونه بعضی از مردم در ردیف دوستان کیوان درمیآمدند، برای من روشن نیست. به عبارت دیگر، من نمیدانم کیوان دوستانش را به چه ترتیبی انتخاب میکرد، ولی می دانم که یک دیدار کافی بود که کیوان تو را به دوستی خودش انتخاب کند، حتی بدون اینکه خودت بدانی. آن وقت همه چیز تو به او مربوط میشد. اگر شاعر یا نویسنده بودی نگران شعرت یا نوشتهات میشد و اگر ناخوش یا بیکار یا افسرده یا عاشق میشدی مشکلت را باید با کیوان در میان میگذاشتی. یا به او مینوشتی.... کیوان وقتی که رفت فقط سی سال داشت؛ مثل همه ما هنوز در زمینه ادبیات کار مهمی نکرده بود؛ استعدادی که در او به طرز عجیبی شکفته بود توانایی کشف و پرورش استعداد دیگران بود. خود من یکی از آن دیگران هستم. من آن روزها جوان شهرستانی خام و گمنامی بودم و حتی خودم چندان چیزی در جبین خودم نمیدیدم. کیوان بود که دست مرا گرفت و راهی را که بعد از او طی کردم پیش پایم گذاشت. نه این که هرگز یک کلمه درباره کارم و آیندهام و این جور چیزها به من چیزی گفته باشد؛ او فقط مرا جدی گرفت و با من طوری رفتار کرد که انگار من هم برای خودم یک کسی هستم. به همین دلیل همیشه فکر کردهام که اگر کسی شدم تا حدی به یمن تربیت او بود، اگر چه سالهای باقی عمر را بدون او گذراندم و دارم میگذرانم. این که گفتم، خیال می کنم زبان حال چند نفر دیگر از همدورههای من هم باشد.... همان طور که گفتم کیوان مجال پرورش هیچ کدام از استعدادهایش را پیدا نکرد. شعر میگفت و داستان هم مینوشت، ولی من گمان میکنم اگر زنده میماند به مقاله گرایش پیدا میکرد. نثر فارسی را آن موقع خیلی روشن و محکم مینوشت، و این سرمایه اصلی هر مقالهنویسی است. اما استعداد اصلی کیوان در دوستی بود، او دوستی را به رشتهای از هنر مبدل کرده بود و خودش در این هنر استاد بود، حتی میتوانست آدمهای سرد و کمعاطفه را به دوستان حساسی مبدل کند.... هیچ کس نمی تواند بگوید که اگر کیوان زنده میماند دنباله زندگی سیاسی و ادبیاش به چه صورتی درمیآمد، ولی آن کیوانی که ما میشناختیم تودهای بود و همان طور که میدانید تودهای هم مرد. بیشتر دوستان کیوان تودهای بودند، از جمله خود من. حالا البته خیلی از ما تغییر کردهایم یا تغییر عقیده دادهایم و هرکدام برای خودمان یک سازی میزنیم. بعضی حتی با گذشته خودشان بد شدهاند، یا خیال میکنند لازم است وانمود کنند که بد شدهاند، ولی هیچ کس را ندیدهام که با خاطره کیوان بد شده باشد... ![]() جنگجوی پیر در دام نمیافتد!
سیاه در آخرین حرکت، پیاده b1 سفید را با رخ قربانی خویش گرفت بدین نیت که سفید KxR نماید و آنگاه سیاه با Rg2 به پیروزی دست یابد. اما جنگجوی پیر در دام نیفتاد و با حرکتی تکاندهنده به مواضع سیاه یورش برد و به پیروزی رسید! حرکت برنده سفید را حدس بزنید و در لذت تفکر ژرف یکی از نوابغ شطرنج شریک شوید. ادامه مطلب ![]() بنده آنی که دربند آنی!شیخ بوسعید گفت:هر که با هر کسی بتواند نشست و از هر کسی سخن تواند شنید و با هر کسی خورد و خواب تواند کرد، بدو طمع نیکی مدار که نفس او را به دست شیطان باز داده است. و نیز فرمود: بنده آنی که دربند آنی! ![]() پلنگ سرگردانمرتضی حنانه روز ۱۱ اسفند ۱۳۰۱ در تهران زاده گشت و شبانگاه ۲۴ مهر ۱۳۶۸ بر اثر ابتلا به بیماری سرطان ریه در یکی از بیمارستانهای تهران از دنیا رفت و در امامزاده طاهر به خاک سپرده شد.تصنیف و تنظیم موسیقی مجموعه تلویزیونی هزار دستان به کارگردانی علی حاتمی، در سال ۱۳۶۶، موجب گشت تا قدم به خانه دل ایرانیان گذارد و وداعی باشکوه را برای خویش رقم زند. مرتضی حنانه، روحیهای حساس و شوخ و سرسخت و شجاع داشت و دوستانش او را مرتضی پلنگ مینامیدند! زندگی هنری و طرز تفکرش، آمیزهای از هوشمندی و خلاقیت و لجاجت و سرگردانی بود. گامهای گمشده نام کتابی بود درباره غامضترین مباحث موسیقی ایران که نگارش آن را از دهه ۱۳۴۰ آغاز کرد و سرانجام در سال ۱۳۷۷ منتشر نمود. دوستداران علم موسیقی که مدتها منتظر خواندن این کتاب بودند، ناامید و سرخورده باقی ماندند. زیرا محتوای کتاب، بسیار پوچ و مغشوش و دیدگاه حنانه غیر قابل قبول است و موجب حیرت خواننده آگاه به موسیقی ایران میگردد. هارمونی زوج عنوان نظریهای بود که پرداخت و مدعی گشت که این هارمونی برگرفته از موسیقی اصیل ایران است و به تایید خاطرهای نقل نمود از دیدار خویش با علینقی وزیری در ایتالیا که پس از شنیدن هارمونی زوج، گفت: این موفقیتی است که اگر کامل شود و به نتیجه برسد، تو از موسیقی ایرانی به دست آوردهای. از شدت غلو راویان اخبار و بُخل طبع هنرمندان شیرین گفتار که بگذریم، هارمونی زوج دستاورد جدیدی نیست و تعلق به موسیقی ایران ندارد و بنا بر مستندات مکتوب، آهنگسازان مغرب زمین برای تنوع بخشیدن به اصوات، همواره از هارمونی زوج در کنار هارمونی فرد استفاده کردهاند و صحت این مدعا را میتوان در آموزههای نظری و عملی مصنفین موسیقی کلیسای قرون وسطای اروپا دریافت. اما چرا مرتضی حنانه به راه خطا رفت و بیهوده گفت و ناصواب نوشت؟ آیا مرتضی حنانه باهوش بود؟ جواب مثبت است. آیا مرتضی حنانه دانش کافی داشت و کتب موسیقی اروپا و ایران را از صدر تا ذیل خوانده بود؟ جواب مثبت است. جواب را باید در بُغض سیصد ساله ایرانیان و جاهطلبی فردی آنان جستجو کرد. هر فرد ایرانی ( ولو بیسواد ) میداند از قافله علم وهنر جهان جامانده است و سالهاست که هنر نزد اروپاییان ( و پسرعموهای آمریکاییشان ) است و بس! فهم این مطلب ثقیل، سببساز بغض هر ایرانی میگردد. در این میان افراد باهوش ایرانی درصدد برمیآیند تا با طرح نظریه و نگارش رساله و ابداع فن و خلق ابزار، همچون طاووس، ظاهری زیبا و شکوهمند به خویش دهند و نظر مردمان صاحب علم و هنر مغرب زمین را جلب نمایند و نفس جاهطلب خود را قانع سازند که از جوامع عقبمانده و بیعلم و هنر واکندهاند و به صف جوامع پیشرفته و صاحبکمال پیوستهاند. هنگامی که انسانها نتواند به خرد و هنر جمعی قوم خویش ببالند، به ناچار فردگرا و بیگانهپرست میشوند و راه چاره را در پناهآوردن به ستایش اقوام دیگر مییابند. مرتضی حنانه نیز از این قاعده مستثنی نبود و با هوش سرشار خویش درصدد برآمد تا شاید پی افکند کاخی بلند! افراد کمهوش و فاقد خلاقیت نیز برای فرونشاندن بغض تاریخی خویش، به دور افراد باهوش حلقه میزنند و درباره ایشان افسانه میسازند و چنین است که محمود حسابی به دلیل ملاقات با اینشتن و چند ماه اقامت در دانشگاه پرینستون بدل به خداوندگار علم فیزیک میگردد و مجید سمیعی به واسطه ابداع یک شیوه در جراحی مغز و اعصاب در قالب بُت جامعه پزشکی ظاهر میشود و امید کردستانی برای عضویت در هیئت مدیره شرکت گوگل به قامت غول کامپیوتر توصیف میگردد و امثالهم. و در این میان هیچکس ( اعم از ایرانیان باهوش و کمهوش ) توجه نمیکند که هزاران هزار فرد باهوش و خلاق از اقوام مختلف جهان در دیگ جوشان اروپا و آمریکا به پژوهش و ابداع مشغولند و کس را فرصت و حوصله دانستن نام ایشان نیست، زیرا فخر و غرور از آن مدیران لایق جوامع صاحب علم و هنر است که توانستهاند دیگ را بارگذارند و شعلهاش را برافروخته دارند. مرتضی حنانه یک دلیل شخصی نیز برای ارایه هارمونی زوج داشت و آن وجود پرویز محمود بود. پرویز محمود نخستین استاد مرتضی حنانه در زمینه آهنگسازی و هارمونی بود و نحوه سازبندی و صدادهی ساختههای پرویز محمود چنان درخشان و صحیح بود که مرتضی حنانه را از تبعیت آن گریز نبود و همین امر باعث شد تا مرتضی حنانه سالها برای فرار از آموزههای پرویز محمود بیندیشد و سرانجام راه چاره را در ارایه نظریه هارمونی زوج یافت. گامهای گمشده تلاشی بود به عبث برای متصل ساختن موسیقی نازل ایران با پیشینیان افسانهوار خویش در هزارههای قبل. هارمونی زوج نیز کوششی بود عبثتر برای فرار ازسایه پرویز محمود تا با وامگیری از جنگل سرسبز موسیقی اروپا، بوتهای کاشته شود به یادگار از یک پلنگ سرگردان! انسان، فناوری، فاجعهدر جهانی که آشفتگی سیاسی، اجتماعی و زیست محیطی حکمفرماست، نژاد انسان چگونه می تواند تا صد سال دیگر بقا یابد؟ استفن هاوکینگ پرسش فوق را چندی پیش در سایت Yahoo Answers مطرح نمود و از عموم مردم خواست تا به نکته مطروحه بیندیشند و پاسخ خویش را ذیل سئوال وی درج نمایند. حدود ۲۵۰۰۰ نفر به فراخوان هاوکینگ پاسخ دادند و دیدگاه خویش را در سایت Yahoo نوشتند. تحلیل گران معتقدند که پاسخ مردم به پرسش هاوکینگ را می توان در سه گروه زیر خلاصه کرد: ۱- ایمان به خدا و مددجویی از او تنها راه نجات است. ۲- راه حل مناسب با پیشرفت علم به دست میآید. ۳- تهدیدی متوجه جامعه بشری نیست و دلیلی برای هراس وجود ندارد. هاوکینگ نیز پس از چند روز، جوابیهای بر پرسش خویش نوشت و نخست توضیح داد که پاسخ صحیح به پرسش را نمیداند و به همین دلیل سئوال فوق را در سایت Yahoo منتشر نمود تا از نظر دیگران آگاه شود و سپس برخی از خطرات ویرانگر بقای نژاد انسان را برشمرد: ● برخورد سنگهای آسمانی بزرگ به سیاره زمین ● آغاز جنگ هستهای میان کشورهای قدرتمند نظیر آمریکا و روسیه و چین و ... ● دستیابی کشورهای کوچک و از نظر اجتماعی ناپایدار به سلاح هستهای ● تغییر شرایط اقلیمی سیاره زمین بویژه به دلیل افزایش دی اکسید کربن و افزایش دمای زمین و بدل شدن سیاره زمین به سیاره ناهید ● انتشار عمدی یا سهوی ویروسهای تولید شده توسط مهندسی ژنتیک هاوکینگ در ادامه مطلب خویش به این نکته اشاره نمود که احتمال وقوع فاجعه با افزایش توان فناوری انسان، بیشتر میگردد و به ذکر لطیفهای پرداخت که سالهاست در محافل علمی نقل میگردد: میدانید چرا تاکنون قادر به مشاهده بیگانههای فضایی نشدهایم؟ زیرا وقتی موجودات به سطح هوشمندی بشر میرسند، مکان زیست را تخریب و نژاد خویش را نابود میسازند! هاوکینگ اعتقاد دارد که بقای نسل بشر فقط از طریق مهاجرت به سایر اجرام فضایی امکانپذیر است و در انتهای نوشتهاش به این نتیجه رسید که بهترین گزینه در شرایط کنونی آن است که با استفاده از مهندسی ژنتیک بتوان نژاد بشر را عاقلتر و بردبارتر از آنچه که هست، ساخت. ![]() استفن هاوکینگ متولد سال ۱۹۴۲ در آکسفورد انگلستان است. لیسانس فیزیک را در دانشگاه آکسفورد و درجه فوق لیسانس و دکترای فیزیک را در دانشگاه کمبریج اخذ نمود. نخستین علایم بیماری عصبی او در بدو ورود به دانشگاه رخ نمود و بتدریج قدرت حرکت را از عضلاتش گرفت و وی را یکسره فلج و محکوم به نشستن بر صندلی چرخدار کرد. خوشبختانه چندین موسسه علمی و پزشکی و مالی به کمک هاوکینگ شتافتند و با صرف مخارج گزاف و مراقبتهای پزشکی عالی و نصب ابزار پیشرفته توانستند ارتباط او را با جامعه علمی برقرار سازند. او در گروه ریاضیات کاربردی و فیزیک نظری دانشگاه کمبریج مشغول به کار است و عضو انجمن سلطنتی میباشد. دو دیدگاه متفاوت درباره هاوکینگ در محافل علمی وجود دارد: ۱- برخی وی را نابغهای در حد نیوتن و اینشتن میدانند و ستایشش میکنند ۲- عدهای او را به دلیل سخنان نسنجیده و ایجاد جنجال و بهرهبرداری تبلیغاتی از بیماریاش مورد نکوهش قرار میدهند. بنده نیز براین باورم که هاوکینگ تبحر خاصی در بر سر زبانها انداختن نام خویش دارد و این امر را گاه با ارایه فرضیههای عجیب و بازی با معادلههای ریاضی و گاه با طرح پرسشهایی به ظاهر ژرفنگر و گاه با واگویی مسایل شخصی و خانوادگی و برانگیختن حس دلسوزی ناشی از بیماری و زندگی تاسف بارش، محقق میسازد. شاید رفتار و افکار هاوکینگ برگرفته از شخصیت وی باشد، اما شک دارم که انسان باهوشی مثل هاوکینگ، ناتوان از فهم امور سطحی و غیرلازم باشد و بنابراین سالهاست به این نتیجه رسیدهام که احتمالا خیل عظیم مشاورین و پزشکان و پرستاران و حامیان مالیاش برای تامین بودجه هنگفت زنده نگاه داشتن وی، مجبور به مطرح نمودن نام هاوکینگ در میان اقشار مختلف اجتماع و ارایه چهرهای معصوم و دوست داشتنی از او هستند و هاوکینگ نیز به عنوان بازیگری ماهر به ایفای نقش میپردازد. به نظر میرسد که دانشگاه کمبریج، جایگاه استفن هاوکینگ را از مقام دانشمندی والا به مرتبه یک شیی تنزل داده است تا به کسب درامد بپردازد. مثلا آیا نگرانی هاوکینگ راجع به آلودگی محیط زیست و منازعات سیاسی و پرسش درباره آینده سیاره زمین و بقای نژاد انسان، تازگی دارد و قبلا از سوی دیگران مطرح نشده است؟ اما آنچه در جوابیه هاوکینگ موجب نگرانی است، حکم صادره از سوی ایشان برای دستکاری ژنوم انسان میباشد. امیدوارم هاوکینگ و دانشمندان همفکر با او، هرچه زودتر به فاجعه بار بودن چنین راهکاری پی ببرند و دیدگاه خویش را اصلاح نمایند. دستکاری ژنتیک انسان امری دهشتناک است و موجب اضمحلال بسیار سریع نژاد انسان میگردد و وظیفه هر صاحب خردی است که به مقابله با چنین ایدهای برخیزد. براین باورم که حتی دستکاری ژنتیکی افراد بیمار که به قصد مداوای آنان صورت می گیرد نیز خالی از اشکال نیست، چه رسد به دستکاری ژنتیکی همه انسانها. گویا هاوکینگ از یاد برده است که تغییر ژنوم گاو و گوسفند و گوجه و سیب زمینی و ذرت، چه نتایج ناخواستهای به بار آورد و چه مشکلاتی در پی داشت. اگر هاوکینگ اعتقاد دارد که احتمال وقوع فاجعه با افزایش توان فناوری انسان بیشتر میگردد، باید بلافاصله به گروه مخالفین دستکاری ژنوم بپیوندد و در صف نخست جا گیرد! حکم دیگر هاوکینگ مبنی بر مهاجرت به سایر اجرام فضایی به عنوان تنها گزینه برای بقا نسل بشر نیز مایه تحیر است. مطمئنا تا صد سال دیگر نیز سیاره زمین بهترین آشیان برای انسانهاست و در بدترین شرایط اقلیمی نیز میتوان به اعماق اقیانوسها پناه برد. بیگمان هر عقل سلیمی اذعان دارد که ساخت شهرک در زیر اقیانوسها، به مراتب ساده و مطمئنتر از خیالپردازی برای ساخت سفینه جهت مسافرت به ناکجاآباد فضاست. سیاره زمین ( در بدترین شرایط ) دارای نیروی جاذبهای است که ساختار بدن انسان براساس آن شکل گرفته و نیز حاوی مواد حیاتی نظیر آب و مجموعهای از گازهای مورد نیاز و نیز غذاست که مجموع این عوامل، تقریبا در هیچ مکانی از جهان بزرگ یافت نمیشود. مقولههای نگران کننده آلودگی به کمک خرد و تصمیم جمعی و پیشرفت فناوری، قابل رفع و رجوع است. امیدوارم استفن هاوکینگ و گروه مشاورین علمی او در دانشگاه کمبریج با ژرف اندیشی خاص دانشمندان به امور بنگرند و بگویند و بنویسند. نون، سنتور، اسطورهاستاد فرامرز پایور فرمود: فقط پانزده دقیقه، از ساعت سه تا سه و ربع ....فرصتی دست داد و به استاد پایور که برای گذراندن تعطیلات نوروز ۱۳۷۷ به اصفهان تشریف آورده بود، عرض سلام کردم و سال نو را تبریک گفتم و استدعا نمودم تا زمانی برای شرفیابی و گفتگوی دوجانبه در اختیار بنده قرار دهد. استاد پایور فرمود: فردا بعد از ظهر، فقط پانزده دقیقه، از ساعت سه تا سه و ربع؛ و فشردگی برنامهاش را دلیل این فرصت اندک ذکر کرد و رفت. حیرت کردم که چگونه در مدت پانزده دقیقه به طرح مطالب خویش بپردازم؟ اما به نیت عیدی بدان نگریستم و فرصت را غنیمت شمردم. مطالبم را سبک و سنگین نمودم و سرانجام سه عنوان را برگزیدم و یادداشت نمودم. مکان ملاقات، طبقه دوم منزل آقای دکتر امید قبادی ( در آن زمان دانشجو ) بود. ساعت ۳ بعد از ظهر زنگ منزل را فشردم، آقای قبادی درب را باز کرد و هنگام بالا رفتن برایم توضیح داد که ساعت ۳:۱۵ تلویزیون اصفهان قرار گفتگو با استاد را دارند و ساعت ۴ خبرنگاران نشریات اصفهان وقت مصاحبه گرفتهاند و ساعت ۵ پیشکسوتان موسیقی استان اصفهان به دیدار استاد میآیند و ساعت ۶ ... و ساعت ۷ .... وارد شدیم و دیدم که استاد پایور، روبدوشامبر بر تن و صندل به پا دارد و روی مبل نشسته است. سلام کردم. استاد پایور، از جا برخاست و با لبخند و محبت، دست پیش آورد. دستش را بوسیدم و ایشان بنده را در آغوش گرفت و گونههایم را بوسید و نوروز را تبریک گفت و دعوت کرد تا بنشینم و به امید گفت که چایی بیاورد. نشستیم و آقا امید نیز استکانهای چای را روی میز گذاشت. اجازه خواستم تا به دلیل ضیق وقت به شرح مطالبم بپردازم. با لبخند اجازه داد. عرض کردم که با اندک دانشی که در زمینه موسیقی و الکترونیک و کامپیوتر دارم، میخواهم اقدام به تهیه CDهای آموزش سنتور بنمایم و توضیح دادم که مثلا هنرجو، نتهای کتاب را با رنگ سیاه بر نمایشگر ببیند و همزمان صدای نتها را بشنود و نت نواخته شده با رنگ قرمز مشخص گردد. استاد پایور که از ظرف آجیل روی میز، فقط پسته را برمیگزید و میخورد ( تصور تخمه شکستن توسط استاد پایور، کفر مطلق است! ) فرمود: نون ما رو نبُر بابا، خدا نونت رو میبُرهها! حیرتزده به استاد پایور خیره شدم و حس کردم که ایشان نیز شاخهای روییده بر کلهام را دیده است. چند لحظه در سکوت گذشت و عرض نمودم که اگر جسارتی شد به بزرگواری خویش عفو بفرمایید. استاد پایور لبخند زد و متوجه لحن جدی من و نگاه حیرتزده امید شد و فرمود: ناراحت نشو باباجون، شوخی کردم، من خودم نون استاد صبا رو بریدم که حالا خدا نونم رو بریده! حیرتم از لحن شوخ استاد پایور بیشتر شد و ذوق زده و متعجب به ایشان نگریستم. استاد پایور توضیح داد که پس از اتمام دوره فراگیری سنتور نزد استاد صبا، شروع به جمعآوری و نگارش دروس سنتور استاد صبا کرده و با تایید استاد صبا، آنها را به چاپ رسانده و منتشر نموده است و عجبا که هنرجویان سنتور، دیگر به سراغ استاد صبا نرفتهاند و رو به سوی استاد پایور آوردهاند. استاد پایور لبخند شیطنتآمیزی زد و فرمود: باباجون حالا شما میخواهی همه چیز رو بریزی روی CD و بذاری تو کامپیوتر، اونوقت دیگه کی سراغ من مییاد؟ نون ما رو نبر باباجون! لبخندی به لب من و امید نشست و به طرح نکتهای دیگر پرداختم. عرض کردم که اینترنت پدیدهای نوین و در حال گسترش است و بنده در فکر استفاده از این فناوری برای موسیقی ایرانی هستم و مثلا معتقدم با طراحی سایت برای اساتید موسیقی اصیل، آنان میتوانند در شاخههای گوناگون به شرح خاطرات و تجارب بپردازند و از طریق پرسش و پاسخ به آموزش غیرحضوری جوانان بپردازند. استاد پایور فرمود: شما کامپیوتریها مردم را بیچاره میکنید باباجون! لبخند زدم و سکوت کردم. فرمود: خارج از کشور تشریف بردهاید بابا؟ عرض کردم: خیر. فرمود: من سالی یکی دو بار میروم آمریکا برای دیدن دخترم، اونجا وقتی ۹۹ دلار از فروشگاه خرید کنی و به صندوقدار اسکناس ۱۰۰ دلاری بدهی، نمیتواند ۹۹ را از ۱۰۰ کم کند و یک دلار بدهد، باید حتما بزند توی کامپیوتر تا بفهمد که چکار کند. از بس شما کامپیوتریها، مردم را خنگ کردهاید! بار دیگر لبخند زد و مشغول پسته خوردن شد. میدانستم استدلالش اشتباه است ولی چیزی در این باب نگفتم و پرسیدم که بدینترتیب با کامپیوتر و اینترنت و سایت مخالف هستید؟ بلافاصله نقاب پدربزرگ مهربان و شوخ را از چهره برداشت و بدل به استاد فرامرز پایور تیزهوش و دقیق همیشگی شد و فرمود: نه باباجون، دوره کامپیوتر فرا رسیده و همه چیز تحت اختیار کامپیوتر است و حرف شما درست و منطقی میباشد و نمیشود با آن مخالفت کرد، فقط من پیر و بیحوصله شدهام و نمیتوانم خودم را با کامپیوتر و اینترنت وفق دهم. امید قبادی با شرم و ادب فراوان، خاطر نشان ساخت که ساعت ۳:۲۰ شده و گروه صداوسیما مدتی است در طبقه پایین منتظر نشستهاند. استاد پایور فرمود که مهم نیست و از بنده خواست که نکات دیگر را مطرح سازم. عرض کردم برای رفع نواقص ساز سنتور، سالهاست اندیشیدهام و به طرحی بدیع دست یافتهام که به سادگی میتوان تمام دستگاهها را با یکبار کوککردن نواخت. نقشههایم را تقدیم کردم. قدری به برگهها نگریست و سپس فرمود: شما خیلی از این ساز توقع داری باباجون! این سازهای ایرانی رو نباید زیاد دستکاری کرد، این سازها برای ارکستر ساخته نشده، برای تکنوازی و حال کردن بوده، ساز باید ملاحت داشته باشه، اساتید قدیم اینقدر از این سازها توقع نداشتند، سیم سنتور از ابریشم بود و فلزی نبود و اینقدر فشار به صفحه وارد نمیکرد و برای تغییر کوک، قدری خرکها را به چپ و راست میکشیدند و میزدند. عرض کردم که اساتید بزرگ قدیم نیز به بهبود سازها پرداختهاند و سالهاست اغلب سازها تغییر کردهاند و شما یکی از تثبیتکنندگان سنتور ۹ خرک با سیم فلزی بودهاید و بیشترین آثار شما به صورت گروهنوازی است و حتی با ارکستر سمفونی همکاری داشتهاید و ساز سنتور را با سازهای اروپایی هماهنگ ساختهاید. آیا شما تغییر شیوه دادهاید و عملکرد چندین دهه قبل خویش را نفی میفرمایید؟ لبخندی زدم تا زهر استدلال خویش را پنهان سازم و استاد پایور زودرنج را نرنجانم! نرنجید، اما مدتی سکوت کرد و سیب سرخی برداشت و به ظرافت پوست آن را گرفت و آن را به دو نیمه کرد و نصف آن را در بشقابی گذاشت و به بنده مرحمت فرمود و با تامل بسیار ( به مانند بندبازی ماهر ) بحثی طولانی و تقریبا دو ساعته را آغاز کرد و طی این مدت کوشید تا هم از موجودیت فعلی سازهای ایرانی دفاع کند و هم به چندین دهه عملکرد هنری خویش مشروعیت بخشد و آن را ادامهدهنده راه استاد بزرگ حبیب سُماعی برشمرد. بنده نیز با احتیاط و در حد بضاعت ادب، به مخالفت با ایشان پرداختم و چند بار عرض کردم که خوشبختانه آثار ظبط شده از سنتور استاد حبیب سماعی موجود است و هر گوش ناآزمودهای نیز توانایی درک تفاوت صدادهی ساز و شیوه مضرابزدن استاد حبیب سماعی و استاد پایور را دارد و نمیتوان این امر را کتمان ساخت. استاد پایور نیز هربار به آرامی و با لبخند کوشید عرایض بنده را نقض کند و فرمایش خویش را به کرسی بنشاند. کشمکش آرام ما چندی ادامه یافت و من دریافتم که مرغ استاد پایور یک پا دارد و ادامه بحث بیهوده است و از طرفی ساعت ۵:۳۰ شده بود و محبت استاد پایور نسبت به بنده باعث بیثمر شدن برنامهریزی دقیق آقای امید قبادی گشته بود. از استاد پایور اجازه مرخصی خواستم و از فرصت دیدار تشکر کردم و دستش را بوسیدم و ایشان صورتم را بوسید و اتاق را ترک نمودم و دیگر ایشان را ندیدم. خاطره آخرین دیدار با یکی از اسطورههای فرهنگی این مرزوبوم، شمعی است بر بالین جاندادن روزمرگی زندگیام تا شب رحلت.... اینیکه بالای نرخ هستشبر همگان واضح و مبرهن است که مردمان مام میهن هرچه مقام و سوادشان بیش، ادا و اطوارشان بیشتر!شاهد مدعا نیز آنکه مردمان صاحب مقام و سواد مام میهن اذعان دارند که از سیصد سال قبل بدینسو، در عرصه علم و صنعت چنان از بلاد کفر عقب افتادهایم که آفتابه مبال و سوزن تهگرد اداره و چادرنماز نوامیس مام میهن را از استکبار جهانی میخریم و وارد میکنیم و دوقورت و نیممان هم باقیست و زبانم لال اگر استکبار جهانی که خون جوانان ما میچکد از چنگ او، میل مبارکش نکشد که آفتابه و سوزن تهگرد و چادرنماز به ما بفروشد، آنوقت به طرفةالعینی، نظم مبال و ادارهجاتمان به هم میریزد و مادر و مادربزرگ و عمه و خاله گرامیمان نمیتوانند فریضه واجب و مستحبات و تعقیبات اربعه را به جا بیاورند و استخوان سبک کنند و دوزخی میشوند و بهشت از زیر پایشان به در میرود. و شاهدتر از مدعا آنکه مردمان صاحب مقام و سواد مام میهن اذعان دارند که از سیصد سال قبل بدینسو، گرچه در عرصه علم و صنعت از کفار عقب افتادهایم اما چه باک که در عرصه نظم و نثر سر به آفاق میساییم و اشعار فردوسی و سعدی را بر درب سازمان مستکبر ملل نوشتهاند و سازمان صهیونیستی یونسکو و بنیاد مخملی سوروس مجبورند سنوات میلادی را به نام یکی از مفاخر قند پارسی که زمانی به بنگاله میرفت، کنند و خلاصه بر همگان واضح و مبرهن است که نیش مردمان مام میهن بابت این ودیعه همواره باز و خوش و خندان است. تا اینجای داستان بر مردمان مام میهن حرجی نیست و میتوان با دیدن کارتون تام و جری بیخیال فیه و مافیه شد و به نوشیدن چای و قند که از بنگاله وارد میشود دلخوش نمود. مصیبت از نقطهای آغاز میشود که هر از چندی مردمان صاحب مقام و سواد مام میهن، شبها جمع میشوند و عقلهایشان را روی هم میگذارند و تصمیم میگیرند که از صبح فردا، تیشهای به ریشه نظم فردوسی و نثر سعدی وارد نمایند و مثلا به جای واژه: اینکه بگویند اینیکه و یا به جای بیشتراز بگویند بالای و یا به جای مقدار و میزان بفرمایند نرخ. و چنین است که صبحگاهان در صحن مجلس میشنویم: اینیکه بالای هزار تن شکر وارد کردش، خلاف اصل ۴۴ هستش. و رییس فرهیخته و صاحب کمال و کرامات و دارای Orginal PHD مجلس جواب میدهد: اعتراض شما وارد نیستش اینیکه زیر هزار تن شکر وارد شده به تایید گمرک رسیده بودش. رییسجمهور نورانی میفرماید: اینیکه نرخ تورم بالای ۱۰۰۰٪ است و میخواهیم سه صفر از اسکناسها کم کنیم، شایعه هولوکاستیان هستش و اینیکه نرخ تورم زیر ۰٪ هستش و شیب نزولی بودش، صحیح است. سپس رو میکند به رییس بانک مرکزی و میگوید: اینیکه درسته آقای چیز! و رییس بانک مرکزی هم از ترس عزل، سری به تایید تکان میدهد و همگان میفهمند اینیکه بالای نرخ رییسجمهور حرفزدن در حکم خودکشی است. وزیر صنایع و مخترع اتاق امن میگوید: اینیکه بالای ۱۰۰٪ محصولات ایرانخودرو و سایپا نقص فنی دارد، جنگ روانی بنیاد صهیونیستی سوروس هستش و اینیکه نرخ آتیشگرفتن پژو زیر ۰٪ هستش و اینیکه اصلا ما مدعی هستش تمام محصولات ایرانخودرو و سایپا بالای ۱۰۰٪ در حکم ماشین آتیشنشونی بودش و سازمان آتشنشونی بورکینافاسو تمام محصولات ما رو پیش خرید کردش. و دق میکنند مردمان بیجاه و مقام مام میهن از ولنگاری زمامداران اما غافلند اینیکه بالای نرخ ۱۰۰٪ سخنان مسئولین غلط بودش، ارتباطی به مدرک جعلی PHD حضرات ندارد بلکه برای براندازی زبان منحوس و مجوس پارسی هستش تا در انتهای برنامه پنجم توسعه، نامی از فردوسی و سعدی باقی نماند و سازمانهای صهیونیستی نظیر یونسکو و سوروس نتوانند سنوات میلادی را مزین به مفاخر ادب ایران نمایند و انقلاب مخملی و کودتای نرم کنند. پیشاپیش از عوامل دلسوز و خودسر بازداشتگاه کهریزک بابت درج مطالب فوقالذکر حلالیت طلبیده و قول میدهم مثل بچه آدم و در خانه به راه جناح راست بپیوندم و مصدع اوقات شریف ایشان نشوم و تواب گردم، تا خودتان قبول بفرمایید نرخ تواب شدنم از نوع اینیکه بالای نرخ هستش همراه با نابغه آمریکای لاتین
چیدمان مهرهها نشان از تعادل نسبی قوا دارد ولی ذهن خلاق و برنامهریز هنریکه مکینگ با حرکتی متهورانه و حسابشده بازی را به سرعت به نفع خویش به پایان میبرد. حرکت برنده را حدس بزنید و در شادی و غرور خلق یکی از شاهکارهای شطرنج شرکت نمایید.ادامه مطلب پرویز مشکاتیان: فناناپذیر، غرور و اندوهداشتم مطلبی درباره آخرین ملاقاتم با استاد فرامرز پایور مینوشتم که خبر رسید استاد پرویز مشکاتیان به دیار باقی پر کشید.سال ۱۸۳۷ در شهر نیواورلئان آمریکا، پاول مورفی به دنیا آمد که نابغهای بود در عالم شطرنج و مقدر چنین گشت که حداقل دو عنوان را از سوی مردم دریافت نماید: ۱- فناناپذیر ۲- غرور و اندوه عنوان فناناپذیر را به دلیل قدرت آفرینشش در خلق بازیهای بسیار جذاب، کسب نمود اما درک کسب عنوان مورفی مایه غرور مردم شد زیرا قهرمان شطرنج بود و مردم را اندوهگین ساخت زیرا به جسم خویش جفا نمود و در مصرف الکل افراط کرد و در سن ۴۷ سالگی فوت نمود. مردم دوست دارند همواره به قهرمانان خویش ببالند و آنان را سرافراز و سالم ببینند و رفتار آنان را الگوی نسل خویش و نسلهای جوانتر قرار دهند. اما متاسفانه اغلب قهرمانان از این قاعده عدول میکنند و با خودویرانگری باعث اندوه مردم میگردند و تصویر شفاف و ایدهآل خویش را مخدوش میسازند و از یاد میبرند که گنجی به امانت در وجودشان هست که متعلق به همه خلایق است و میراث بشریست و باید برای حفظ گنج، رنج برند و صبور باشند و پاک گردند و جسم و روان را توامان صیقل دهند. پرویز مشکاتیان را از دهه ۱۳۵۰، از جشن هنر شیراز به یاد دارم ( هنگامی که حدود ده سال داشتم ) صدای خاص و آسمانی سنتورش، زمزمه باغ بهشت را به گوش و هوش میرساند و جواب آواز دادن منحصربفردش، همگان را مدهوش مینمود. یادم هست غوغایی به پا شد هنگامی که به همراه حسین علیزاده و پریسا در حافظیه نواخت و همگان با شنیدن چهارمضراب شیرینش در دستگاه نوا به وجد آمدند و خیالشان تخت شد که وارث استاد فرامرز پایور به منصه ظهور رسید و سلسله قطع نخواهد شد. پرویز مشکاتیان به رشد هنری خویش ادامه داد و سرانجام در ۱۳۵۹ با ارائه اثر افسانه شجریان که نخست به عنوان شاگرد سنتور و سپس با لقب همسر وارد زندگیاش گشت، شاید اولین خشت کج را برای ورود پرویز مشکاتیان به وادی غرور و اندوه بنا نهاد. زیرا این ازدواج در وهله امر به استحکام پیوند عاطفی و خانوادگی مشکاتیان و محمدرضا شجریان انجامید و متاسفانه پس از طلاقگرفتن، باعث جدایی شجریان و مشکاتیان و نزول روحی روانی وی شد. ( به صراحت میگویم و همگان به یاد داشته باشند که افسانه شجریان هیچ تقصیری در این ماجرا ندارد و ازدواج و طلاق آنان امری خصوصی و از نوع روزمرگی زندگی است ) پس از جدایی افسانه و خروج محمدرضا شجریان از زندگی هنری مشکاتیان، شوربختانه مشکاتیان از راه صواب خارج شد و به خودویرانگری رسید و روز به روز نزول کرد. تقریبا از اواسط دهه ۱۳۶۰ نزول مشکاتیان در آثارش هویدا شد. بر این باورم که اثر از اواسط دهه ۱۳۷۰ کاملا مشهود بود که پرویز مشکاتیان بزرگ از نظر هنری مرده است و سیمرغ خلاقیت درونیاش به موش کور بدل گشته، اما بار دگر مکر بداندیشان و تعصب مشتاقان مانع شد تا پرویز مشکاتیان و خانواده و دوستان همدل بتوانند لختی به مصیبت پیش آمده و به فاجعه در شرف وقوع بیندیشند و علاج واقعه نمایند. اکنون چه بگویم که: بیجا نخواهد بود اگر انتظار داشته باشم که استاد محمدرضا شجریان بر سر خاک استاد پرویز مشکاتیان، به یاد مفسر بیبدیل گوشه شهابی بخواند: نشخوارکردن بد است!![]() کلارک: دلم میخواست نظرت را راجع به سیر تحول اقتصاد بازار در مستعمرههای جنوبی امریکا بدانم. به نظر من قبل از جنگ های داخلی استقلال، شاخصهای اقتصادی ویژگیهایی داشتند که میشد آنها را اقتصاد روستایی ماقبل سرمایه داری دانست. ویل: حتما الان دانشجوی ترم اول فوق لیسانس هستی و تازه بعضی از کتابهای تاریخنگارهای پیرو مارکس را تمام کردهای، منظورم کسانی مثل پتگریسونه، بنابراین طبیعیه که نظرت این باشه. البته ترم بعد که به کتابهای جیمزلمون برسی، میگویی که در حوالی سالهای 1740 اقتصاد شهرهایی مثل ویرجینیا و پنسیلوانیا از نوع کاپیتالیستی و کارفرمایی بوده که این موضوع هم فقط تا پایان سال دوم طول میکشه، بعد از آن تو شروع میکنی به نشخوارکردن نظریات گوردونوود درباره مدینه فاضله پیش از انقلاب و تاثیر سرمایهداری در حرکات نظامی. کلارک: خب در حقیقت من هیچوقت این کار را نمیکنم. چون وود شدیدا نسبت به تاثیر تبعیضات اجتماعی... ویل: وود شدیدا نسبت به تاثیر تبعیضات اجتماعی مبتنی بر ثروت، بویژه ثروت موروثی بیعلاقه بوده ... این مطلب را از مجموعه تحقیقات اسکس برداشتی، درسته؟ تو هیچ عقیدهای از خودت نداری؟ حتما میخواستی این نظرات را هم به اسم خودت جا بزنی تا نظر دخترها را جلب کنی و هوش و ذکاوت خودت را به رخ بکشی و دیگران را تحقیر کنی ... موضوع این است که که فقط دو چیز توی زندگی تو قطعیت دارد: اول اینکه نباید حرفهای دیگران را نشخوار کنی و دوم اینکه صدوپنجاه هزار دلار خرج تحصیلات احمقانهای کردی که میتوانستی همهاش را با یک دلار و پنجاه سنت جریمه دیرکرد از کتابهای کتابخانه عمومی یاد بگیری! گفتگوی فوق از فیلم ویلهانتینگ خوب نقل شده است. کلارک نماینده قشری از جوانان است که با تکرار طوطیوار مفاهیمی که از افراد مختلف خوانده یا شنیدهاند، قصد فضلفروشی و خودنمایی دارند. ویل بیانگر شخصیت گروهی از جوانان است که با دقت به فراگیری دانش میپردازند و سپس اقدام به غربالکردن و سازماندهی مجدد آموختههایشان میکنند و درنهایت به خلق ایدههای نوین نایل میگردند. متاسفانه تعداد امثال کلارک در جامعه ما بسیار افزونتر از ویل است و صحت این مدعا را میتوان با نگاهی گذرا به نوشتهها و گفتههای جوانان ایرانی در داخل و خارج کشور دریافت که بیانگر سنگینی کفه ترازو به نفع نظریهپردازان هیجانزده و سخنگویان طوطیوار است. مثلا فلان دانشجو به محض آنکه قدم به دانشگاه گذاشت و یکی دو کتاب درباره اقتصاد خواند و با نظریه بازیها آشنا شد، بلافاصله شروع به ابراز نظر درباره سیر تا پیاز مسایل مطروحه در مناسبات اجتماعی میکند و با قیافهای حق به جانب، همه دردها را با داروی نظریه بازیها شفا میبخشد و لختی نمیاندیشد و توجه نمیکند که نظریه بازیها از سوی نوابغ علم ریاضی-فیزیک که همگی در استخدام دستگاههای اطلاعاتی-نظامی کشور خویش بوده ( و هستند ) شرح و بسط یافته است و خواهناخواه این نظریه کاملا محرمانه و در خدمت منافع استراتژیک کشورهاست و معادلات اصلی و بنیادی آن هرگز در کتب دانشگاهی تدریس نمیگردد و دانشجویان ایرانی را به اصل آن راه نیست و دسترسی بدان فقط از دو طریق ممکن است: ۱- تولید علم ۲- دزدیدن علم بر فرض محال، اگر فلان شخص بتواند به نظریهها و معادلههای جدید و کارآمد اشراف یابد، آنگاه باید به دو نکته اساسی توجه کند: ۱- اغلب نظریهها و معادلات جهانشمول نیستند و در شرایط خاص راهگشا هستند ( به بیان دیگر فلان نظریه اقتصادی ممکن است در اقتصاد آمریکا جواب دهد ولی قابل تعمیم به اقتصاد ایران و عربستان و روسیه و چین نیست ) ۲- حتی اگر فلان نظریه، جهانشمول به نظر برسد، آنگاه اقتصاددانان ما باید از خویش بپرسند که چرا اقتصاد آمریکا و انگلیس و فرانسه و آلمان و ایتالیا در سراشیب سقوط قرار گرفت؟ در کشورهای مهد سرمایهداری که دولت مهرورز و مجلس اصولگرا و دادگستری ُمتشرع، زمامدار امور نیستند و به مونتاژ اتومبیل پیکان و ماهواره امید اشتغال ندارند! حضرات به هوش باشید و به تولید دانش بپردازید تا نشخوارگر حرف دیگران نشوید! زیر سرپنجه گرگیماستاد محمدرضا شفیعی کدکنی از ایران رفت.با شنیدن این خبر، به یاد دهه ۱۳۶۰ افتادم و مناسب دیدم که دو سروده از استاد هوشنگ ابتهاج ( سایه ) را نقل نمایم: رفتی ای جان و ندانیم که جای تو کجاست مرغ شبخوان کجایی و نوای تو کجاست آن چه بیگانگی و این چه غریبیست که نیست آشنایی که بپرسیم سرای تو کجاست چه شد آن مهر و وفایی که من آموختمت عهد ما با تو نه این بود، وفای تو کجاست مردم دیده صاحبنظران جای تو بود اینک ای جان نگران باش که جای تو کجاست چه پریشانم از این فکر پریشان شب و روز که شب و روز کجایی و کجای تو کجاست هنر خویش به دنیا نفروشی، زنهار گوهری در همه عالم به بهای تو کجاست چه کنی بندگی دولت دنیا ای کاش به خودآیی و ببینی که خدای تو کجاست گرچه مشاطه حسنت به صد آیین آراست صنما آینه عیبنمای تو کجاست زیر سرپنجه گرگیم و جگرها خون است ای شبان دل ما ناله نای تو کجاست کوه ازین قصه پر غصه به فریاد آمد آه و آه از دل سنگ تو، صدای تو کجاست دل ز غمهای گلوگیر گره در گره است سایه آن زمزمه گریهگشای تو کجاست برای عزیزم محمدرضا شجریان - کلن، خرداد ۱۳۶۸ خدای را که چو یاران نیمه راه مرو تو نور دیده مایی، به هر نگاه مرو ترا که چون جگر غنچه جان گلرنگ است به جمع جامه سپیدان دل سیاه مرو به زیر خرقه رنگین چه دامها دارند تو مرغ زیرکی ای جان به خانقاه مرو هنر به دست تو زد بوسه، قدر خود بشناس به دستبوسی این بندگان جاه مرو مرید پیر دل خویش باش ای درویش وز او به بندگی هیچ پادشاه مرو چو راست کرد تو را گوشمال پنجه عشق به زخمهای که غمت میزند ز راه مرو مباد کز در میخانه روی برتابی تو تاب توبه نداری، به اشتباه مرو گناه عقده اشکم به گردن غم توست به خون گوشه نشینان بیگناه مرو چراغ روشن شبهای روزگار تویی مرو ز آینه چشم سایه، آه مرو برای عزیزم محمدرضا لطفی - تهران، خرداد ۱۳۶۹ نقل از ماهنامه دنیای سخن - شمارههای ۴۲ و ۴۵ این امیری به چه یافتی؟شیخ بوسعید روزی در نیشابور بر اسب نشسته بود و جمع ُمتصوفه در خدمت او، به بازار می راند.جمعی جوانان می آمدند و یکی را بر گردن گرفته می آوردند. چون پیش شیخ رسیدند، شیخ پرسید: این کیست؟ گفتند: امیر ُقماربازان است. شیخ او را گفت: این امیری به چه یافتی؟ گفت: ای شیخ! به راست باختن و پاک باختن. شیخ نعره ای بزد و گفت: راست باز و پاک باز باش و امیر باش! پزشکی: تحقیر غرورافزایش طول عمر، یکی از دستاوردهای علم پزشکی در دهههای اخیر است که علیرغم ظاهر غرورانگیزش موجب بروز رویدادی مصیبتبار گشته است.در کشورهایی که از سطح بهداشت بیش ازحد متوسط برخوردارند، تقریبا در هر خانهای، پیرمرد یا پیرزنی زندگی میکند که بیش از هشتاد سال سن دارد و قادر به راه رفتن و دیدن و شنیدن نیست و نمیتواند کارهایی نظیر غذاخوردن و حمام کردن و دستشوییرفتن و ... را انجام دهد و محتاج کمک دیگران است و درعین حال از بیماریهای قلبی و گوارش و فشارخون و تنگینفس و دیابت و آرتروز و ... رنج میبرد و فقط با استفاده از دارو به زندگی خویش ادامه میدهد؛ صبح بیهیچ انگیزهای از خواب برمیخیزد و شب بیهیچ امیدی به خواب میرود و درواقع زندگیاش بیشباهت به زندگی نباتی نیست. این افراد که سالیانسال به عنوان عضو بزرگتر خانواده در موقعیت فرماندهی قرار داشته و صاحب شخصیت ممتاز خانوادگی بوده و محترمانه زیستهاند، بتدریج به موجوداتی منفور و ذلیل نزد اعضای خانواده بدل میگردند و روزی چندبار مورد سرزنش و تحقیر دیگران قرار میگیرند. باتوجه بدین واقعیت تلخ، باید پرسید که آیا به راستی دستاوردهای علم پزشکی برای افراد مسن مفید است؟ شاید عاقلانه ترین کار آن باشد که حکم گردد پزشکان از مداوای افرادی که به مرز غیرقابل بازگشت پیری رسیدهاند، خودداری نمایند و فقط با تجویز داروهای آرامبخش از آلام جسمانی آنان بکاهند و اجازه دهند تا سیر زوال طبیعی به راه خویش ادامه دهد. دیوید برونشتین، خلاق و جسور
دیوید برونشتین و واسیلی پانوف ( مسکو ۱۹۴۷ ) پس از ۲۵ حرکت به چیدمان فوق رسیدند. برونشتین با حرکت هجومی پیادههای a4 و b5 آشکارا قصد حمله به شاه سیاه را داشت اما تحرک مهرههای سفید ( بویژه در ستون a و b ) متوقف شده است. برونرفت از این وضعیت نیازمند ذهنی خلاق و جسور است که خوشبختانه برونشتین از این موهبت برخوردار بود! پیشنهاد شما برای حرکت پیروزیبخش چیست؟ ادامه مطلب فیلم، جشنواره، باران، سرماکیشلوفسکی فیلمساز مورد علاقهام نیست، فیلمهایش را تصنعی وناپخته میدانم و نمیتوانم با آثار سینمایی وی ارتباط برقرار نمایم.مثلا هرگز نتوانستم معنی کج نگهداشتن دست هنرپیشه و ریختن تعمدی آب جوش از کتری بر کف اتاق در فیلم قرمز اثر کیشلوفسکی را بفهمم. ![]() براین باورم که هیاهوی جشنوارههای غربی برای مطرح نمودن هنرمندان اروپای شرقی سابق، به دلیل مسائل سیاسی بود و ارتباطی با ذات هنر نداشت. در دوران جنگ سرد که نبرد سیاسی میان کشورهای سرمایهداری و کمونیستی به اوج خود رسیده بود، جشنوارههای غربی توجه ویژهای به هنرمندان گمنام ساکن در کشورهای کمونیستی میکردند و بیدلیل به آنان جایزه میدادند تا فشار روانی بر سیاستمداران و افکار عمومی کشورهای اروپای شرقی وارد سازند. صحت مدعایم نیز آن است که پس از فروپاشی اتحاد شوروی، محافل هنری غرب از هنرمندان کشورهای اروپای شرقی روی برتافتند و در عوض به هنرمندان چین و ایران پرداختند و مثلا به جای تارکوفسکی و کیشلوفسکی به عباس کیارستمی و سمیرا مخملباف و بهمن قبادی توجه ویژه مبذول فرمودند. اما کیشلوفسکی را دوست دارم بخاطر نوشتهها و افکارش. او را خویشاوند و محرم میدانم زیرا در بدترین زمان و مکان ممکن زاده شد: ژوئن ۱۹۴۱، لهستان. بدینسان او نیز عضوی از انجمن نسل سوخته است؛ نسلی که در بحبوحه انقلاب و جنگ به دنیا میآیند و با فلاکت رشد میکنند و علیرغم ظاهر عبوس و جدیاشان، بسیار صادق و عاطفی هستند. به او احترام میگذارم به دلیل نکات سنجیده و غافلگیرکنندهای که نقل کرده است: فیلم ساختن به معنی تماشاگر، جشنواره، نقد و بررسی و مصاحبه نیست. فیلم ساختن یعنی هر روز سر ساعت شش بیدار شدن. یعنی سرما، باران، گِل و شُل و حمل و نقل پروژکتورهای سنگین. فیلم ساختن حرفهای اعصابخردکن است و در مرحله مشخصی همه چیز باید در درجه دوم اهمیت قرار بگیرد، از جمله خانواده، عواطف و زندگی خصوصی ... ... اگر زندگی خود را نشناسید، فکر نمیکنم بتوانید زندگی شخصیتهای داستانهایتان را درک کنید، زندگی سایر مردم را هم نمیتوانید درک کنید ... از کسانی که میخواهند به من یا به هرکس دیگر چیزی یاد بدهند یا هدفی را نشان بدهند، میترسم. بههمین دلیل از روانکاوها و رواندرمانگرها میترسم. البته آنها همیشه میگویند: ما هدف را نشان نمیدهیم بلکه کمک میکنیم تا خودت آن را پیدا کنی. همه این توجیهها را می شناسم. متاسفانه این حرفها فقط در عالم نظر است، چون در عمل آنها هستند که راه را نشان میدهند ... از این درمانگرها همانقدر میترسم که از سیاستمدارها و کشیشها و معلمها. از همه آنها که راه را نشان میدهند، از همه آنها که میدانند، میترسم. چون واقعیتش را بخواهید جز چند استثنا، هیچکس واقعا دانا نیست، من در این مورد یقین دارم و با تمام وجود به آن معتقدم. بدبختانه اعمال این افراد به فاجعه ختم میشود، مثل جنگ جهانی دوم یا چیزهایی از این قبیل. یقین دارم که استالین و هیتلر دقیقا میدانستند که باید چهکار کنند. خیلی خوب میدانستند. به این میگویند: تعصب. دانستن یعنی این. احساس دانستن مطلق یعنی همین. یک دقیقه دیگر صدای پوتین سربازها به گوش میرسد. همیشه به همینجا ختم میشود. بد زندگی میکنید!چیزی که بحث ندارد این است که زندگی را باید بر اساس دیگری بنا نهاد، شیوهای که تا به امروز وجود داشته است به مفت نمی ارزد، دیگر حرفش را نزنیم! آنتوان چخوف چخوف بی اندازه ساده بود و چیزهای ساده را دوست میداشت. واقعیت و صمیمیت را میپسندید و به گونهای رفتار میکرد تا مردم در برابرش ساده و صمیمی باشند. در حضور او هر کس احساس میکرد که باید ساده و حقیقی باشد و خودش را همانطور که هست، نشان دهد. ماکسیم گورکی که مدتی در خانه چخوف زندگی میکرد، نقل میکند: یک روز سه خانم که لباسهای گرانبها بر تن داشتند به دیدارش آمدند و اتاق را از سروصدای خِش خِش دامنهای ابریشمی خود انباشتند و بوی عطر غلیظشان، هوا را پر کرد. مودب روبروی چخوف نشستند و خود را عاشق مباحث سیاسی نشان دادند و شروع به پرسش کردند. - آنتوان پاولویچ، فکر می کنید جنگ چگونه خاتمه می یابد؟ چخوف، متفکرانه سرفه کرد و با صدایی گرم و ملایم گفت: یقینا صلح می شود. - بله البته! اما کدام طرف فاتح می شود؟ چخوف: هرکه قویتر باشد پیروز میدان است. - به نظر شما کدامشان قویترند؟ چخوف: آنها که بهتر خوردهاند و بهتر تربیت شدهاند. یکی از خانمها فریاد زد: چه باهوش! و دیگری پرسید: شما کدام طرف را بیشتر دوست دارید؟ چخوف: من شیرینی میوهای را که در شیره شکر فرو میکنند، دوست دارم! شما چطور؟ آن خانم با خوشحالی فریاد زد: من هم همینطور. خانم دومی گفت: مخصوصا شیرینیهای مغازه ابرکوسوف را. سومین خانم با دهانی آب افتاده، اضافه کرد: خیلی خوشبو است. سه خانم با هیجان به صحبت درباره شیرینی میوه ای پرداختند و اطلاعات خویش را به رُخ کشیدند و وقتی میخواستند بروند، به آنتوان چخوف قول دادند که شیرینی میوهای برایش بفرستند. وقتی خانمها منزل را ترک کردند، من گفتم: خیلی خوب موضوع صحبت را تغییر دادید! چخوف خندید و گفت: هر کس باید به زبان خودش حرف بزند. چخوف تمام عمر با روح واقعی خودش زیست و آنگونه که بود، زندگی کرد. آزاده بود و هیچگاه به خودش زحمت نداد تا بداند که آدمهای مبادی آداب چه توقعی از او دارند و میخواهند که او چگونه باشد. او به ساکنین درمانده و افسرده کشورش نظر افکند و با تبسمی محزون و آهنگی ملایم و سرزنشی عمیق به آنها گفت: | |